عشق نامه

دسامبر 1, 2009 با من

تو از میان فرشتگان انتخاب شده ای تا عشق واقعی را به بشریت در حسرت عشق بفهمانی خلقت تو از آب و گل نیست از شراب بهشتی ست که بر گلبرگهای گلهای بهشتی از روز ازل ریخته اند و تو متولد شده ای تو کدامین راز ناشناخته ای که همچنان معما مانده ای ؟تو از کدام تبار آمده ای که چنین مرا اسیر خویش کرده ای؟تو کدام پری رویی که اینچنین مرا مفتون خویش ساخته ای؟ این چه آتش عشقی ست که بندبند وجودم را از هم می گسلد؟ ای مهتاب آسمانی…. تو همانی که آرزوی دیرینه من بوده ای…  باور میکنم تو همان نیمه گمشده ای که سالها در اتظار تکامل با او بوده ام،حال که مرا از کوچه های حیرانی نجات داده ای دست مرا بگیر و در منزل عشق برای همیشه ماوا ده، بمان که بی تو نخواهم ماند بگذار با تو باشم رها از همه چیز تا این تن سرد از گرمای وجودت لبریز شود و در آغوش عشقت تا همیشه بیاسایم و از لب شیرینت می ناب نوشم… عزیزم تمام وجودم هستی ام و ای محبوبم ماه آسمان را بگویید دیگر در آسمان نیاید؛ مهتاب خود در اینجاست به مردمان بگویید آرزوی حور عین نکنند که تو حوریه ایی ،به نرگس بگویید خجل بماند که نرگسان مست تو هر بیننده ای را به چیدن بوسه ای بر آن دو نرگس مست فرا می خوانند. تا اعماق چشمانت سیر کرده ام چونان بحری بی انتها میماند چه جاذبه ای و چه تاثیرگذار… خنده های چشمانت و برق نگاهت را هیچ وقت از من دریغ نکن، عزیزم مرا به مجلس بزم خویش نمیخوانی؟مرا به اعماق خویش نمی بری ؟عمرم در حسرت گذشت این نوار حسرت را قطع کن و مجلس ارای شبهای تنهایی من باش .در بزم عشق با من نرد عشق بباز حراج محبت کن من با وجود حسرت دیگران با تو لاس عشق میزنم بی پروا تو نیز در من بیاویز رها از همه چیز از حلال و حرامی که برای ادمیان کره خاکی وضع کرده اند تا ابد میخواهم در آغوشت بیاسایم مرا دریاب این تن خسته این روح به هیجان آمده را به آتشفشانی تبدیل کن تا مظاهر هوس آدمیان را بسوزاند خوب بود همین حالا بی هیچ حجابی بر من وارد می شدی بگذار رسوای عشق تو باشم…

عاشقانه

نوامبر 2, 2009 با من

* در تدریس بی نظیری چه مذهبی باشد چه عشق…
 
* فکرش را بکن شاگردی دلباخته استادش بشود و نرد عشق ببازد لابد همیشه نمره قبولی می آورد دیگر… حالا خیالم راحت است خواستی امتحان بگیر

* چقدر چیز دور و برت هست:تخته پاک کن، گچ ، خودکار،دفتر حضور و غیاب… دیگر دارد حسودیمان می شود یکبار هم دست ما را در دست بگیر!

* وقتی از آسمان احساس کلمات تکه تکه می آیند و کنار هم می نشینند ؛مرا گناهی نیست لابد این دل مقصر است که هوایی ست

* سر کلاس برای انجام کاری خاص اجازه می گیرند؛مثلا بیرون رفتن و آب خوردن  ما این چنین اجازه گرفتیم دیگر: جانا اجازتی ده لعل لبی بگیریم

کاش نسیم بودم

اکتبر 27, 2009 با من

کاش نسیم صبحگاهی بودم، آنگاه بر حریر تنت می آویختم زیبایی ات در معرضم بود تو می ماندی و نوازشهای من و هرگاه می وزیدم تنت را به بوسه می گرفتم … دیگر اینهمه دوری نبود… کاش

دلم برایت تنگ می شود

اکتبر 15, 2009 با من

غروب است و تنها نشسته ام به مرور خاطرات به مرور عشق به صرف تو –خیال کرده ای فقط افعال را صرف می کنند — تو تو تو ،خوبی های تو ،مهربانی های تو ،عاطفه تو، احساس تو ،گرمی تو …

عکسهایت بر صفحه گوشی نقش می بندد و دلم هوای حضورت می کند کاش هوایم بارانی شود

سه گانه عاشقی

آگوست 8, 2009 با من

چگونه از شراب لبانت نوشاندیم که این مستی رهایم نمی کند؟!

نازنینم محبوبم ، سر کلاس عشقت که عاشقان جمع اند خدا نیاورد روزی که رد شود شاگرد

من غلام کمترین کوی تو
مست در آغوش تو از بوی تو
من کیم خاکی به زیر پای دوست
تا ابد مشتاق وصل روی تو

برای تو

آگوست 8, 2009 با من

ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

سلام محبوبم نازنینم هر آنچه دارم فدای تو

برایم سخت بود بعد از نوشته تو چیزی بر دلنوشته بیفزایم اما تا هستم اینجا دلنوشته های دل سوخته
ای است که به عشق تو حیات یافته و جاودان خواهد ماند که “ثبت است بر جریده عالم دوام ما”

راستی

هر کس دلنوشته را باز کند عطر یاس سرمستش خواهد کرد …
خدا را شکر تاجیکستان منتفی شد دیدی گاهی دعاهایم اجابت می شوند ؛دوام نمی آوردم دوریت را

می خواهمت برای همیشه هر چه دارم برای تو…

آن پنج روز

آگوست 8, 2009 با من

1. اين چند روز چيزي برايت مي نويسم به يادگار بماند…
همه ي اولين ها به يادم خواهد ماند: اولين ديدار، اولين لبخند، اولين تماس دست ها، اولين بوسه، اولين…
همه ي وجودت را به تماشا نشسته ام. اين كوير تشنه باران مي خواهد و تو ابر رحمتي…

دوستت دارم

2. به نام عشق

دومين يادگاري
عزيز تر از جانم سرمست شدم از بوسه هايت، از شميم شينه هايت، از طنين ملكوتي صدايت، از نگاه سرشار از شراب عشقت… واژه ي شيرين نارساست براي طعم بدنت، واژه ها چقدر عاجزند براي ابراز احساس…

بمان برايم هميشه كه بي تو مي ميرم و با تو حيات جاودان خواهم داشت

3.ديگر غايب نيستي تا بنويسم به نام او پس مي گويم به نام تو
باورش مشكل بود كه در آغوشت بياسايم، شكوفه ي بوسه از لبانت بچينم، در چشمان خمارت غرق شوم، عطر تنت را استشمام كنم، سينه و چانه ات را ببوسم… اما آسودم، چيدم، غرق شدم، بوييدم و بوسيدم حالا ديگر بميرم آرزويي برآورده نشده ندارم خدا را شكر.

پ. ن: هرگاه نوشته بودم او مرجعش تو بودي اين او هو نبود هي بود الهه ي من!

4. به نام تو… حالا بيشتر به اين حقيقت رسيديدم محبت كليدي است مؤثر در فتح قلب ها و عمق بخشيدن به دوستي ها محبت كردنت را به ديده ي تحسين نگريستم گل با محبتم نازنين همسرم مهربانم تو را از جان و دل با همه ي وجود براي هميشه مي خواهم تاج سرم لحظه لحظه عشقت را فرياد خواهم زد

ببار بر اين كوير

5.مي خواهم بگويم ولي نمي شود! دوست دارم فرياد بزنم ولي نمي دانم چرا نمي توانم! حس عجيبي درونم را مي كاود، آميزه اي از وجد و شادماني، سرور و بهجت و هر چه از اين جنس است با معجوني از هيجان و بغض و ابهام مرا در خود مي بلعد، اما… طعم شيرين اين پنج روز آن چنان مست كرده مرا كه تا ديدار بعد دوام بياورم و يقين دارم كه تو نيز اين پنج روز را تا آينده اي كه نمي دانم چه وقت است حفظ خواهي كرد…

منتظرم

آگوست 8, 2009 با من

نازنینم ساعتها چقدر کند می گذرند برای دیدنت، برای حضورت، برای با تو زندگی کردن.. به این نکنه رسیده ام که هر چقدر آرزوها بزرگتر باشند زمان برای رسیدن به آن دیرتر می گذرد اما تو آرزوی لیلة الرغایب ام بوده ای امید که این وصال زود محقق شود
سفرت به تاجیکستان کابوس شبهایم است کاش لازم نبود رفتنت کاش نداشتی این مسوولیت را ، فقط به خاطر تو تحملش می کنم برایم تلخ است دوریت، نشنیدن صدای ملکوتی ات، حس نکردن گرمای حریرت دلم به این خوش است که رخ زیبایت در قاب چشمانم بنشیند می بینی دعا می کنم در محل اقامتت در سرزمین تاجیک ها دسترسی به اینترنت داشته باشی

مدتی اینجا نوشتم…

آگوست 6, 2009 با من

مدتی نوشته ها را در بلاگفا با همین عنوان نوشته ام هر دو را ادامه می دهم مدتی دسترسی به پیش خوان وردپرس مقدور نبود
همین

شب های عاشقی

ژوئن 3, 2009 با من

اسیر عشق

دیشب در گهواره آغوشت چه آرام گرفته بودم مثل کودکی هایم …

نازنینم دیشب از خاطره انگیزترین شبهای زندگی ام بود شب را با حضور تو آغاز کرده بودم و با تو به روز رساندم لحظه لحظه این حضور طرب بود و مستی ، هیجان بود و شور … کاش زمان متوقف شده بود تا لذت با تو بودن دائمی بود ؛کاش  طعم شیرین لبهایت ، گرمی حریر تنت، شمیم مست کننده آغوشت لذت یکی شدن ها، فرا و فرو رفتن ها همیشگی می ماند  آنگاه که به آتش کشیده بودی ام …

روز شماری می کنم آمدنت را طلوع ات را حضورت را
صبح ،اول کاری که کردم تفالی به حافط بود جوابی به دوستان که می دانم گذر چندتایشان به اینجا افتاده…