نوامبر 2, 2009 با من
* در تدریس بی نظیری چه مذهبی باشد چه عشق…
* فکرش را بکن شاگردی دلباخته استادش بشود و نرد عشق ببازد لابد همیشه نمره قبولی می آورد دیگر… حالا خیالم راحت است خواستی امتحان بگیر
* چقدر چیز دور و برت هست:تخته پاک کن، گچ ، خودکار،دفتر حضور و غیاب… دیگر دارد حسودیمان می شود یکبار هم دست ما را در دست بگیر!
* وقتی از آسمان احساس کلمات تکه تکه می آیند و کنار هم می نشینند ؛مرا گناهی نیست لابد این دل مقصر است که هوایی ست
* سر کلاس برای انجام کاری خاص اجازه می گیرند؛مثلا بیرون رفتن و آب خوردن ما این چنین اجازه گرفتیم دیگر: جانا اجازتی ده لعل لبی بگیریم
برچسبها: جملات عاشقانه
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
اکتبر 27, 2009 با من
کاش نسیم صبحگاهی بودم، آنگاه بر حریر تنت می آویختم زیبایی ات در معرضم بود تو می ماندی و نوازشهای من و هرگاه می وزیدم تنت را به بوسه می گرفتم … دیگر اینهمه دوری نبود… کاش
برچسبها: نسیم صبحگاهی، زیبایی،بوسه
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
اکتبر 15, 2009 با من
غروب است و تنها نشسته ام به مرور خاطرات به مرور عشق به صرف تو –خیال کرده ای فقط افعال را صرف می کنند — تو تو تو ،خوبی های تو ،مهربانی های تو ،عاطفه تو، احساس تو ،گرمی تو …
عکسهایت بر صفحه گوشی نقش می بندد و دلم هوای حضورت می کند کاش هوایم بارانی شود
برچسبها: دل تنگی، غروب
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
آگوست 8, 2009 با من
چگونه از شراب لبانت نوشاندیم که این مستی رهایم نمی کند؟!
نازنینم محبوبم ، سر کلاس عشقت که عاشقان جمع اند خدا نیاورد روزی که رد شود شاگرد
من غلام کمترین کوی تو
مست در آغوش تو از بوی تو
من کیم خاکی به زیر پای دوست
تا ابد مشتاق وصل روی تو
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
آگوست 8, 2009 با من
ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
سلام محبوبم نازنینم هر آنچه دارم فدای تو
برایم سخت بود بعد از نوشته تو چیزی بر دلنوشته بیفزایم اما تا هستم اینجا دلنوشته های دل سوخته
ای است که به عشق تو حیات یافته و جاودان خواهد ماند که “ثبت است بر جریده عالم دوام ما”
راستی
هر کس دلنوشته را باز کند عطر یاس سرمستش خواهد کرد …
خدا را شکر تاجیکستان منتفی شد دیدی گاهی دعاهایم اجابت می شوند ؛دوام نمی آوردم دوریت را
می خواهمت برای همیشه هر چه دارم برای تو…
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
آگوست 8, 2009 با من
1. اين چند روز چيزي برايت مي نويسم به يادگار بماند…
همه ي اولين ها به يادم خواهد ماند: اولين ديدار، اولين لبخند، اولين تماس دست ها، اولين بوسه، اولين…
همه ي وجودت را به تماشا نشسته ام. اين كوير تشنه باران مي خواهد و تو ابر رحمتي…
دوستت دارم
2. به نام عشق
دومين يادگاري
عزيز تر از جانم سرمست شدم از بوسه هايت، از شميم شينه هايت، از طنين ملكوتي صدايت، از نگاه سرشار از شراب عشقت… واژه ي شيرين نارساست براي طعم بدنت، واژه ها چقدر عاجزند براي ابراز احساس…
بمان برايم هميشه كه بي تو مي ميرم و با تو حيات جاودان خواهم داشت
3.ديگر غايب نيستي تا بنويسم به نام او پس مي گويم به نام تو
باورش مشكل بود كه در آغوشت بياسايم، شكوفه ي بوسه از لبانت بچينم، در چشمان خمارت غرق شوم، عطر تنت را استشمام كنم، سينه و چانه ات را ببوسم… اما آسودم، چيدم، غرق شدم، بوييدم و بوسيدم حالا ديگر بميرم آرزويي برآورده نشده ندارم خدا را شكر.
پ. ن: هرگاه نوشته بودم او مرجعش تو بودي اين او هو نبود هي بود الهه ي من!
4. به نام تو… حالا بيشتر به اين حقيقت رسيديدم محبت كليدي است مؤثر در فتح قلب ها و عمق بخشيدن به دوستي ها محبت كردنت را به ديده ي تحسين نگريستم گل با محبتم نازنين همسرم مهربانم تو را از جان و دل با همه ي وجود براي هميشه مي خواهم تاج سرم لحظه لحظه عشقت را فرياد خواهم زد
ببار بر اين كوير
5.مي خواهم بگويم ولي نمي شود! دوست دارم فرياد بزنم ولي نمي دانم چرا نمي توانم! حس عجيبي درونم را مي كاود، آميزه اي از وجد و شادماني، سرور و بهجت و هر چه از اين جنس است با معجوني از هيجان و بغض و ابهام مرا در خود مي بلعد، اما… طعم شيرين اين پنج روز آن چنان مست كرده مرا كه تا ديدار بعد دوام بياورم و يقين دارم كه تو نيز اين پنج روز را تا آينده اي كه نمي دانم چه وقت است حفظ خواهي كرد…
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
آگوست 8, 2009 با من
نازنینم ساعتها چقدر کند می گذرند برای دیدنت، برای حضورت، برای با تو زندگی کردن.. به این نکنه رسیده ام که هر چقدر آرزوها بزرگتر باشند زمان برای رسیدن به آن دیرتر می گذرد اما تو آرزوی لیلة الرغایب ام بوده ای امید که این وصال زود محقق شود
سفرت به تاجیکستان کابوس شبهایم است کاش لازم نبود رفتنت کاش نداشتی این مسوولیت را ، فقط به خاطر تو تحملش می کنم برایم تلخ است دوریت، نشنیدن صدای ملکوتی ات، حس نکردن گرمای حریرت دلم به این خوش است که رخ زیبایت در قاب چشمانم بنشیند می بینی دعا می کنم در محل اقامتت در سرزمین تاجیک ها دسترسی به اینترنت داشته باشی
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
آگوست 6, 2009 با من
مدتی نوشته ها را در بلاگفا با همین عنوان نوشته ام هر دو را ادامه می دهم مدتی دسترسی به پیش خوان وردپرس مقدور نبود
همین
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
ژوئن 3, 2009 با من

دیشب در گهواره آغوشت چه آرام گرفته بودم مثل کودکی هایم …
نازنینم دیشب از خاطره انگیزترین شبهای زندگی ام بود شب را با حضور تو آغاز کرده بودم و با تو به روز رساندم لحظه لحظه این حضور طرب بود و مستی ، هیجان بود و شور … کاش زمان متوقف شده بود تا لذت با تو بودن دائمی بود ؛کاش طعم شیرین لبهایت ، گرمی حریر تنت، شمیم مست کننده آغوشت لذت یکی شدن ها، فرا و فرو رفتن ها همیشگی می ماند آنگاه که به آتش کشیده بودی ام …
روز شماری می کنم آمدنت را طلوع ات را حضورت را
صبح ،اول کاری که کردم تفالی به حافط بود جوابی به دوستان که می دانم گذر چندتایشان به اینجا افتاده…
برچسبها: اسیر عشق، شب، کام،بوسه
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
می 30, 2009 با من
نازنینم مهربانم می دانی آنقدر برایم عزیزی که اگر نیامدت تقصیر خودت هم بود ، ناراحت نمی شدم باز خدا را شکر طنین ملکوتی صدایت تا اعماق وجودم نفوذ کرد به طرب آورد این تن را ، می خواستم برخیزم سماع کنم آری برقصم … هر گاه نغمه آسمانی ات را می شنوم این گونه مست می شوم …
هنوز به انتظار نشسته ام تا آبي وصال تا حلاوت شرابي سرخ تا سبز شدن در آغوشت تا گرمای حریر نقره فامت و تو می دانی که صبر در من تبلور یافته …
از این بعد قولی دادی برنامه ریزی کردی انشاءالله اش فراموش نشود …
هر دو نوشته را با هم بخوان
چشم انتظار طلوع ات می مانم…
برچسبها: صبر، دلتنگی،
ارسال شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »