برای او که در سفر است…

ژوئن 9, 2010

چقدر سخت می شود
تحمل کرد نبودنت را
ندیدنت را
نبوسیدن ماه را
لمس نکردن گلبرگ غنچه گل سرخ را….

حالا من مانده ام و فریم های تصویر تو
که مدام جلوی چشمهایم می آیند و می روند
بیچاره شاعر …
چه کسی می داند حالم را؟
چقدر سخت می شود
تحمل کرد نبودنت را…
بی خورشید حیاتی مگر هست؟!

در پناه عشق آفرین

ژوئن 5, 2010

ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

حالا در سفری ،چه می توانم کرد وقتی تیرهای دعا به اجابت نمی نشیند … باید تحمل کردن ننوشیدن از ساغرت را،نشنیدن طنین آسمانی ات را ، در بر نگرفتن حریر تنت را…

درد فراق را به دکان طبیب عشق
بیرون ز صبر چیست مداوا من آن کنم؟

در پناه عشق آفرین باشی نازنینم

می خوانمت

آوریل 13, 2010

مهربان پیامت را که باز کردم گویا سر خوشبوترین عطر جهان را گشودم مشامم از شمیم وجودت سرشار شد… گل وجودم؛ نوشته زیبایت را بوسیدم و بوییدم تا دستانت را بوسیده و آغوش پرمهرت را نفس کشیده باشم … نازنینم هیچ لذتی را بالاتر از سیراب شدن جان و ارضای روح نمی شناسم و تو هم این جان تشنه را ساقی و ساغری و هم این روح دلباخته سوخته را مرهم و به اوج رساننده… جان به قربانت میخواهمت با همه وجود و با همه وجود می خوانمت.

تو را دوست دارم

آوریل 6, 2010

اگر دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست باشد … اگر بوی خوش دوست داشتن مشام بودن را پر میکند و هوایش فضای خالی جان را سرشار… اگر آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد ،دردمند میدارد و نیازمند بی تاب یکدیگر میسازد دوست داشتن باشد که مسلما اینچنین است…
تشنه محو شدن در توام ؛ مشامم پر از بوی خوش توست؛ سرشار از هوای توام؛ و در غربت این آسمان و زمین بی درد بی تاب توام…

وصال

مارس 19, 2010

اکنون آمده ای و شمیم وصالت چه طرب انگیز جان را نوازش می دهد …
آمده ای تا بهارم با تو معنا شود ؛خوش آمدی ای نازنین گلم ای ساغرم…

ذوق و شوقی که دارم به وصف در نمی آید که بخواهد قلمی شود، تو ضربان قلبم را ، احساس پیدا در چشمانم را ببین که میدانم می بینی …

بیا بیا

مارس 8, 2010

آمدنت یعنی آمدن بهار ،یعنی وزیدن نسیم حیات در این کالبد بی روح ….
چشم انتظارم و هر لحظه از نسیم سحر می پرسم مکانت را ؛ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
بیا که بی طاقت ترینم…بیا که جمله جان شده ام تا لایقت باشم
بیا که سراپا سوخته ام
 بیا که جسم و جان مترنم شوند :

رواق منظر چشم من آشیانه توست   کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

عشق نامه

دسامبر 1, 2009

تو از میان فرشتگان انتخاب شده ای تا عشق واقعی را به بشریت در حسرت عشق بفهمانی خلقت تو از آب و گل نیست از شراب بهشتی ست که بر گلبرگهای گلهای بهشتی از روز ازل ریخته اند و تو متولد شده ای تو کدامین راز ناشناخته ای که همچنان معما مانده ای ؟تو از کدام تبار آمده ای که چنین مرا اسیر خویش کرده ای؟تو کدام پری رویی که اینچنین مرا مفتون خویش ساخته ای؟ این چه آتش عشقی ست که بندبند وجودم را از هم می گسلد؟ ای مهتاب آسمانی…. تو همانی که آرزوی دیرینه من بوده ای…  باور میکنم تو همان نیمه گمشده ای که سالها در اتظار تکامل با او بوده ام،حال که مرا از کوچه های حیرانی نجات داده ای دست مرا بگیر و در منزل عشق برای همیشه ماوا ده، بمان که بی تو نخواهم ماند بگذار با تو باشم رها از همه چیز تا این تن سرد از گرمای وجودت لبریز شود و در آغوش عشقت تا همیشه بیاسایم و از لب شیرینت می ناب نوشم… عزیزم تمام وجودم هستی ام و ای محبوبم ماه آسمان را بگویید دیگر در آسمان نیاید؛ مهتاب خود در اینجاست به مردمان بگویید آرزوی حور عین نکنند که تو حوریه ایی ،به نرگس بگویید خجل بماند که نرگسان مست تو هر بیننده ای را به چیدن بوسه ای بر آن دو نرگس مست فرا می خوانند. تا اعماق چشمانت سیر کرده ام چونان بحری بی انتها میماند چه جاذبه ای و چه تاثیرگذار… خنده های چشمانت و برق نگاهت را هیچ وقت از من دریغ نکن، عزیزم مرا به مجلس بزم خویش نمیخوانی؟مرا به اعماق خویش نمی بری ؟عمرم در حسرت گذشت این نوار حسرت را قطع کن و مجلس ارای شبهای تنهایی من باش .در بزم عشق با من نرد عشق بباز حراج محبت کن من با وجود حسرت دیگران با تو لاس عشق میزنم بی پروا تو نیز در من بیاویز رها از همه چیز از حلال و حرامی که برای ادمیان کره خاکی وضع کرده اند تا ابد میخواهم در آغوشت بیاسایم مرا دریاب این تن خسته این روح به هیجان آمده را به آتشفشانی تبدیل کن تا مظاهر هوس آدمیان را بسوزاند خوب بود همین حالا بی هیچ حجابی بر من وارد می شدی بگذار رسوای عشق تو باشم…

عاشقانه

نوامبر 2, 2009

* در تدریس بی نظیری چه مذهبی باشد چه عشق…
 
* فکرش را بکن شاگردی دلباخته استادش بشود و نرد عشق ببازد لابد همیشه نمره قبولی می آورد دیگر… حالا خیالم راحت است خواستی امتحان بگیر

* چقدر چیز دور و برت هست:تخته پاک کن، گچ ، خودکار،دفتر حضور و غیاب… دیگر دارد حسودیمان می شود یکبار هم دست ما را در دست بگیر!

* وقتی از آسمان احساس کلمات تکه تکه می آیند و کنار هم می نشینند ؛مرا گناهی نیست لابد این دل مقصر است که هوایی ست

* سر کلاس برای انجام کاری خاص اجازه می گیرند؛مثلا بیرون رفتن و آب خوردن  ما این چنین اجازه گرفتیم دیگر: جانا اجازتی ده لعل لبی بگیریم

کاش نسیم بودم

اکتبر 27, 2009

کاش نسیم صبحگاهی بودم، آنگاه بر حریر تنت می آویختم زیبایی ات در معرضم بود تو می ماندی و نوازشهای من و هرگاه می وزیدم تنت را به بوسه می گرفتم … دیگر اینهمه دوری نبود… کاش

دلم برایت تنگ می شود

اکتبر 15, 2009

غروب است و تنها نشسته ام به مرور خاطرات به مرور عشق به صرف تو –خیال کرده ای فقط افعال را صرف می کنند — تو تو تو ،خوبی های تو ،مهربانی های تو ،عاطفه تو، احساس تو ،گرمی تو …

عکسهایت بر صفحه گوشی نقش می بندد و دلم هوای حضورت می کند کاش هوایم بارانی شود


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.